Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

امروز روایت قشنگی دیدم

امروز داشتم مطلبی در مورد کودک درون می خواندم.

یک هو توی این فکر رفتم که چرا مردم جامعه من این قدر رفتارهای واقعی شان با رفتارهای ظاهری شان متفاوت است؟ چه عواملی در یک جامعه باعث می شود مردم آن جامعه رفتارهای روزمره شان در روابط با هم این قدر با رفتارهای واقعی متفاوت باشد؟ حکومت دینی تزویزساز است یا چون جامعه دینی نیست همه جایش را تزویر گرفته است؟

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: oyax :: Del.icio.us :: Stumble :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

فریاد ابلیس

امروز صبح حوالی ساعت یازده پشت کامپیوتر محل کارم دنبال مطلبی می گشتم که روزنوشت هایم را شروع کنم. لابلای نوشته ها به نکته قشنگی برخورد کردم.حدیث قشنگی بود از حضرت علی(ع):

حقوق و مزايا

 

گاهي يک اتفاق يا يک عملکرد از سوي شخصي باعث مي شود کل ساختاربندي ذهني ما درباره او به هم بريزد. گاهي احساس مي کنيم نمي توانيم رابطه صميمانه قبلي مان را با بعضي از افراد پيرامونمان و آنها که دوستشان مي داشتيم برقرار کنيم. يک ناشي گري، يک عجله و شايد هم احساس همنوايي با گروهي که او در آن، بوده باعث مي شود او کاري کند که اعتماد ما را از خود سلب نمايد.

حتي گاهي ممکن است خيلي ها که اطرافمان هستند ليافت آن احساس يا رفتاري که ما با ايشان داريم را نداشته باشند اما گاهي براي آسايش خود هم که شده بايد مهربان بود و گذشت داشت. بخشش و گذشت براي رهايي از افتادن در گودال سياه تندخويي و تلخي لازم است. کاري است که نياز به خردمندي بسيار دارد.

بخشش به من و شما براي گرفتن تصميمات سخت کمک مي کند. بايد کمي بيشتر در مورد جرات و شهامت و همچنين نياز خودمان براي بخشوده شدن بينديشيم. با بخشيدن ديگران است که احساس بزرگي پيدا مي کنيم و به سطوح بالاتري از زيبايي اخلاقي و رفتاري صعود مي کنيم. مهم نيست که طرف مقابل ما در گذشته چه خطاهايي مرتکب شده است. خداوند وعده ي قدرت براي امروزمان و اميد براي فردايمان را داده است. ديروز هر کاري که انجام داده باشيم،بايد بدانيم که خداوند نگه دار فرداهاي ماست.

 البته لزومي به برقراري ارتباط به ميزان قبلي با طرف مقابل نيست. ممکن است تصميم بگيريم که ديگر مثل سابق همه چيز را با او در ميان نگذاريم.اميد که اين فرد اشتباه خود را فهميده و طلب بخشش کند.

مي گويند بخشش نشانگر بزرگي است و نيز، نشانه بزرگي، بخشش؛و معمولا آنها که بزرگترند بيشتر از اين  صفت زيبا بهره مندد.در بحار الانوار جلد 6 صفحه 7 آمده که روز قيامت منادى از جانب خداوند ندا مي دهد:اى امت محمد! آنچه از من نزد شما است آن را به شما بخشيدم . و باقى مانده حقوقى که شما بر همديگر داريد به هم ببخشيد و به رحمت من داخل بهشت شويد.

از وقتي عاشق ستايش شدم

پروردگارا مرا بهتر از آنچه آنها گمان مى‏کنند قرار ده

و گناهانى را که نمى‏دانند بيامرز

من هم مثل همه مردم، مثل شما خواننده عزيز دوست دارم در جامعه اي که در آن زندگي مي کنم مورد احترام باشم.دوست دارم ديده شوم. دوست دارم فهميده شوم. دوست دارم بهم احترام گذاشته شود. شما دوست نداريد؟

به از شما نباشد اما ديده شدن را دوست دارم و تمام سعي خودم را در ديده شدن و ستايش شدن انجام مي دهم. دوستانم بهم مي گويند خودستايي نکن؛ اما به نظر خودم اگر خودستايي نکنم کسي مرا نخواهد شناخت. هميشه بين من و ضحي دعواست سر اين که من معتقدم براي ديده شدن گاهي بايد از خود گفت و ستايش کرد. چرا که مردم را تا بهشان نگويي توجه نمي کنند و همان مي شود که گر نگريد طفل کي نوشد لبن(شير خودمان). اما ضحي مي زند توي ذوقّم که خط کش خدا گاهي با خط کش ديگران فرق مي کند. چرا به جاي اين که براي مطرح کردن خودت پيش مردم بروي و داد بزني و هر روز خودت را فشن روز کني، پيش خدا نمي روي؟

ضحي تابلوي نفيسي از حضرت زهرا نشانم مي دهد که فرموده است هر کس رابطه خود را با خداي خود اصلاح کند خدا هم رابطه او را با مردم اصلاح مي کند.

صبح که با ضحي بيشتر در اين مورد صحبت مي کنيم شاهد برايم مي آورد از کساني که به محض شنيدن احوالاتشان از خجالت آب مي شوم. شما هم اگر مي خواهيد آب نشويد اين قسمتش را نخوانيد:

ضحي مي گويد بهترين هاي درگاه خدا آنهايي هستند که به کارهاي کم خود راضي نيستند و کارهاي بزرگ خود را بزرگ نمى‏بينند. آنها از عملکرد خود بيمناکند که نکند مورد قبول خدا نباشد. هرگاه يکى از آنها ستوده شود، از آنچه در باره‏اش گفته شده در هراس مى‏افتد و مى‏گويد من از ديگران نسبت به خود داناترم و پروردگارم به رفتارم از من آگاه‏تر است. خدايا مرا بهتر از آنچه آنها گمان مى‏کنند قرار ده و گناهانى را که نمى‏دانند بيامرز…

هميشه دنبال اين بودم که بدانم عاقل ترين آدم ها در زندگي چه ويژگي هايي دارند. خدا را چه ديدي شايد زد و ما هم خواستيم عاقل بشويم. به ضحي که پيامک مي زنم چند دقيقه بعد در جوابم سندي از امام رضا مي فرستد که فرمود:

عقل هيچ کسي کامل نمى‏شود مگر اينکه ده خصلت در او باشد … آيا مى‏دانيد دهمين خصلت‏ کدام است؟ عرض شد نه. فرمود: هيچ کس را نگاه نکند مگر اينکه بگويد او از من بهتر است. چرا که مردم دو دسته‏اند گروهى از او بهترند و گروهى بدتر.هر وقت کسى را ببيند که از او بد‏تر است بگويد شايد درونش بهتر باشد و آن بهتر بودن باطن براى او بهتر است و خوبى من ظاهري است و شايد اين ظاهر خوب در واقع به ضرر من باشد، و هرگاه کسى را ببيند که بهتر و با تقواتر از او باشد در برابرش تواظع کند تا به او برسد، و وقتي که اين گونه رفتار کند عزّت و احترامش بالا مى‏رود و نامش به نيکى برده مى‏شود.

و من مجنون شدم

 

رديف سوم سمت چپ کلاس روي صندلي دومي مي نشست. صورتي ماه چهره داشت با ابروهاي خنجري و چشماني شبيه غنچه هلو و به رنگ ياقوتي که شادابي خاصي به چهره اش مي داد. اوايل توجه زيادي به او نمي کردم. اما از وقتي در اين رديف و جلوي من نشست، ادکلني که به خود مي زد و صداي خنده هايش دل از من ربود. به مرور شوخي شوخي بهش علاقمند شدم. جرات ابراز علاقه نداشتم اما هر روز که مي گذشت احساس علاقه و عشق من نسبت به ليلي بيشتر شد. از قيافه و تيپش و صداي خنده هايش خوشم مي آمد اما از رفتاري که با همکلاسي هايمان داشت زياد خوشم نمي آمد. چند ماهي با خودم دو دو تا چهارتا کردم اما چشمان ياقوتي اش توان فکر کردن را از من ربوده بود.
        … اوايل نامزديمان زندگي خيلي بر وفق مرادمان بود. همکلاسي هايمان ما را خوشبخت ترين زوج دانشجوي دانشکده هنر مي دانستند. زندگي خوب بود تا اين که اختلافاتمان کم کم خودشان را نشان دادند. زماني ديدن موهاي پريشان ليلا برايم لذت بخش بود اما الان وقتي مي ديدم باز هم ليلا موهايش را بيرون از روسري اش مي ريزد اذيت مي شدم. زماني با خنده هاي ليلي سر کلاس عشق مي کردم اما همان خنده ها امروز روي اعصابم بود. مانتوهاي تنگ رنگ و وارنگي که زماني دل از من ربوده بود امروز باعث آزارم مي شد. وقتي بهش اعتراض مي کردم مي گفت همينه که هست مي خواي بخواه مي خواي نخواه. من از اولشم اينجوري بودم. از رفتارهاي شخصي ليلي که بگذريم مشکل اصلي ما تفاوت هاي فاحش خانوادگي ما بود. طبقه اجتماعي و مالي ما دو نفر به هم نمي خورد و هر روز سر رفتار پدرش با من و مادرم با او اختلاف داشتيم. کم کم داشتم علت مخالفت سرسختانه والدينم را با اين ازدواج مي فهميدم اما چه کنم که اسير طنازي ليلا شده بودم و قدرت فکر کردن نداشتم. دعواهاي من و ليلا به کلاس هم کشيده شده بود. و يک روز در ميان يا من کلاس نمي آمدم يا ليلا. آن روزي هم که سر کلاس بوديم خودخوري مي کردم و از خدا مي خواستم که ليلا با سر و وضعي نيايد که باعث دعوايمان شود. بعد از آخرين دعوايمان در سالن ورودي دانشگاه که ما را تا دفتر رئيس مغرور و بداخلاق دانشگاه کشاند، ديگر ليلا را نديدم. تا يک هفته هيچ تماسي با هم نداشتيم. سه شنبه صبح احضاريه اي از دادگاه برايم رسيد. ليلا دادخواست طلاق داده بود.

اولين باري که ديدمش در خانه محسن همکلاسي ام بود. محسن و خانمش هم همکلاسي ما بودند و آن روز که من براي گرفتن جزوه اي به خانه محسن رفتم او هم آنجا بود و داشت روي کامپيوتر خانم محسن کار مي کرد. از قرار معلوم دوستي ديرينه اي با خانم محسن داشت. آن روز نتوانستم درست و حسابي ببينمش چون نه من روي نگاه کردن به چهره اش را داشتم و نه او روي سر بلند کردن. خجالت و کم رويي من و حجب و حياي ليلا مانع چشم در چشم شدنمان شد. تازه بعد از توضيحات محسن متوجه شدم که با هم همکلاسيم. بس که محجوب بود و صورتش را مي گرفت. با اين که درست و حسابي نديدمش اما نمي دانم چه اتفاقي افتاد که يک حس خوب در مورد او در دل من ايجاد کرد. انگار محسن هم از اين حس بو برده بود. نيم ساعتي بعد در حالي که داشتيم با محسن توي پارک قدم مي زديم، همه اش توي خودم بودم و به ليلا فکر مي کردم تا اين که محسن رشته افکارم را گسست و گفت: اصلا پسر تو چرا ازدواج نمي کني ها؟! منتظري چي بشه؟ حيف نيست خودتو عاطل و باطل خيابونا کردي و بي انگيزه داري براي خودت مي چرخي؟ مثلا همين خانم شايق يه خانم به تمام معنا مهندس و هنرمند و با حجب و حيا. خانمم اينا رو ميگه. مي گه درسشم خيلي خوبه. از خانواده با فرهنگ و با اصل و نسبيه.  کافيه لب تر کني يه هفته اي ترتيب همه کارها رو من و خانمم ميديم. ها چي ميگي؟! من که انگار از ته دلم خبر بدهند بدون اين که حرفي زده باشم با گلوي خشک شده ام و عرق پيشاني و نگاهي که به محسن کردم به او فهماندم که مجنون ليلا شده ام.
        …غزل من و ليلا اين پنجشنبه شش ساله مي شود. دختري که تمام زيبايي ها را از مادرش به ارث برده. صورتي ماه چهره دارد با چشماني شبيه غنچه هلو و به رنگ ياقوتي که وقتي لبخند مي زند دل از من و ليلا مي ربايد. يک ماه بعد من و ليلا با هم عقد کرديم. اما آنچه براي من تعجب آور بود اين مساله بود که قبل از اين که هر گونه احساسي بين من و ليلا ايجاد شود، آدرس ايميلي از من گرفت و فايلي حاوي پنجاه سوال برايم فرستاد تا به آنها جواب بدهم. اين که از همسر آينده ام چه انتظاري دارم؛ از سنت هاي خانوادگي ام؛ از وضعيت مالي خودم و خانواده ام؛ از روابط بين زن و مرد بين فاميلم؛ بعد از هفت سال عاشقانه ليلا را دوستش دارم. هم خودش را و هم غزل شش ساله اش را.

چشم ها را بايد شست

چشمانتان را ببنديد؛شگفتي ها را خواهيد ديد

آن سوي دريا در فاصله 20 کيلومتري از هم دو جزيره وجود دارد که مردماني دارند با رفتاري کاملا متفاوت از هم. اين دو جزيره يکي اسمش تارانيا است و آن يکي سيمانيا. مردم تارانيا مردماني هستند که به شدت در روانپريشي و آشفتگي روحي به سر مي برند. انگار که گرفتار سونامي شده باشند. هيچ کدام از اهالي اش آرامش روحي ندارند. از خيلي وقت پيش ها آرامش و آسايش در اين شهر جاي خود را به هراس و آشفتگي داده است.

تجار و عابراني که از تارانيا به اين سمت دريا مي آمدند هر کدام به نوعي اين جزيره و مردمش را توصيف مي کرده اند اما وجه مشترک همه حرفها اين بود که مردم شهر تارانيا گرفتار يک بيماري اند. يک ويروس که مثل آنفولانزا هر روز در حال شيوع است و هر کاري کرده اند نتوانسته اند واکسني براي اين بيماري پيدا کنند. هيچ مرد و زن و کوچک و بزرگي از اين بيماري مسري در امان نيست. مردي که چند ماه قبل از تارانيا مي آمد مي گفت اهالي شهر تارانيا نگاه هاي بسيار بدي به هم دارند. نگاه هاي هوس آلودي که شهوتشان را تحريک مي کند و با تحريک پي در پي شهوتشان بي آنکه راهي براي ارضاءش براي خيلي ها باشد آرامش رواني را از ايشان سلب کرده است. مردم شهر تارانيا روحيه و احساس و وقتي براي رشد ندارند.ذهن و فکرشان در اسارت چشمانشان است. چشماني که همه نيرو و انرژي شان را به خدمت خود گرفته و آسايششان را بلعيده است. هيچ مرد و زني از دست اين طاعون در امان نيست.

مردي که از آن سوي دريا مي آمد مي گفت اين ويروس ابتدا در يکي از خانواده ها پيدا شد. يکي دو نفر بيشتر نبودند. اما کسي انگيزه اي براي کنترلش نداشت. کسي جلوي اين چند نفر را نمي گرفت. کاري برايشان نمي کرد. کمکشان نمي کرد و نيازشان را از راه صحيح جواب نمي داد. به مرور شهر تارانيا مثل سلول هاي بدن يک انسان روز به روز اين ويروس در آن شيوع پيدا کرد. هر روز بر تعداد بيماران اضافه مي شد و قرباني مي گرفت. حتي آنهايي هم که مي توانستند با هم ازدواج کنند نسبت به هم شديدا بدبين و بي اعتماد بودند و در زندگي شان از عشق مقدس زناشويي خبري نبود. از مهر مادري و عطوفت پدري خبري نبود. ديگر حتي انتخاب ها هم عاقلانه و منطقي نبود و آنکه بيشتر به چشم مي آمد بيشتر خواهان داشت. هر چند که اين خواستن ها حتي اگر به ازدواج هم ختم مي شد تا سر سال دوام نمي آورد. از لج همديگر هم که شده نگاه ها، رفتارها، لباس ها و آراستن ها روز به روز بدتر مي شد و هنجارهاي اخلاقي هر روز ضعيف تر مي گرديد.

اما در سيمانيا وضعيت به نوع ديگري بود… در سيمانيا همه قلبشان آسوده بود. همه به هم اعتماد داشتند. کسي اندوهي نداشت. کسي مضطرب نبود. همه عاشق بودند. در اين شهر همه همسران منتظر همسرانشان بودند. اهالي سيمانيا پلک داشتند.

حضرت علي (ع) فرموده اند :
مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ أراحَ قَلْبَهُ ؛( مستدرک الوسائل ، ج 14 ، ص 271)
هر کس نگاهش را از نامحرم فرو بندد ، قلبش آسوده مي گردد .
مَنْ عَفَّتْ أطرافُهُ حَسُنَتْ أوصافُهُ ؛( ميزان الحکمة، ج 3، ص 2008.)
کسي که نگاه هايش عفيف باشد اوصاف و اخلاقش نيکو مي گردد .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: