دلخوشي شب امتحانعلي را محرم راز خود مي دانست. هر وقت دلش مي گرفت تنها کسي که سنگ صبور خودش مي دانست علي بود. آن روز با دلي پر ماجراي سال سوم دبيرستانش را براي علي تعريف مي کرد. …پارک محلمان زياد بزرگ نبود. چند تا دار و درخت داشت و چند نيمکت و يکي [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات دوستانم’
دلخوشي شب امتحان
ارسالشده در خاطرات دوستانم در نوامبر 9, 2010 | بیان دیدگاه »
شکارچی
ارسالشده در خاطرات دوستانم در ژانویه 25, 2010 | 22 دیدگاه »
در زندگی انسان لحظه هایی است که یک تصمیم می تواند تمام زندگی او و بلکه نسل های بعدی او را تحت تاثیر قرار دهد. روی نیمکت کنار حوض خالی وسط پارک نشسته ام و به پیرمرد جارو به دستی که برگ های خشک درختان را جارو می کند نگاه می کنم. حال و [...]

