رديف سوم سمت چپ کلاس روي صندلي دومي مي نشست. صورتي ماه چهره داشت با ابروهاي خنجري و چشماني شبيه غنچه هلو و به رنگ ياقوتي که شادابي خاصي به چهره اش مي داد. اوايل توجه زيادي به او نمي کردم. اما از وقتي در اين رديف و جلوي من نشست، ادکلني که به خود مي زد و صداي خنده هايش دل از من ربود. به مرور شوخي شوخي بهش علاقمند شدم. جرات ابراز علاقه نداشتم اما هر روز که مي گذشت احساس علاقه و عشق من نسبت به ليلي بيشتر شد. از قيافه و تيپش و صداي خنده هايش خوشم مي آمد اما از رفتاري که با همکلاسي هايمان داشت زياد خوشم نمي آمد. چند ماهي با خودم دو دو تا چهارتا کردم اما چشمان ياقوتي اش توان فکر کردن را از من ربوده بود.
… اوايل نامزديمان زندگي خيلي بر وفق مرادمان بود. همکلاسي هايمان ما را خوشبخت ترين زوج دانشجوي دانشکده هنر مي دانستند. زندگي خوب بود تا اين که اختلافاتمان کم کم خودشان را نشان دادند. زماني ديدن موهاي پريشان ليلا برايم لذت بخش بود اما الان وقتي مي ديدم باز هم ليلا موهايش را بيرون از روسري اش مي ريزد اذيت مي شدم. زماني با خنده هاي ليلي سر کلاس عشق مي کردم اما همان خنده ها امروز روي اعصابم بود. مانتوهاي تنگ رنگ و وارنگي که زماني دل از من ربوده بود امروز باعث آزارم مي شد. وقتي بهش اعتراض مي کردم مي گفت همينه که هست مي خواي بخواه مي خواي نخواه. من از اولشم اينجوري بودم. از رفتارهاي شخصي ليلي که بگذريم مشکل اصلي ما تفاوت هاي فاحش خانوادگي ما بود. طبقه اجتماعي و مالي ما دو نفر به هم نمي خورد و هر روز سر رفتار پدرش با من و مادرم با او اختلاف داشتيم. کم کم داشتم علت مخالفت سرسختانه والدينم را با اين ازدواج مي فهميدم اما چه کنم که اسير طنازي ليلا شده بودم و قدرت فکر کردن نداشتم. دعواهاي من و ليلا به کلاس هم کشيده شده بود. و يک روز در ميان يا من کلاس نمي آمدم يا ليلا. آن روزي هم که سر کلاس بوديم خودخوري مي کردم و از خدا مي خواستم که ليلا با سر و وضعي نيايد که باعث دعوايمان شود. بعد از آخرين دعوايمان در سالن ورودي دانشگاه که ما را تا دفتر رئيس مغرور و بداخلاق دانشگاه کشاند، ديگر ليلا را نديدم. تا يک هفته هيچ تماسي با هم نداشتيم. سه شنبه صبح احضاريه اي از دادگاه برايم رسيد. ليلا دادخواست طلاق داده بود.
اولين باري که ديدمش در خانه محسن همکلاسي ام بود. محسن و خانمش هم همکلاسي ما بودند و آن روز که من براي گرفتن جزوه اي به خانه محسن رفتم او هم آنجا بود و داشت روي کامپيوتر خانم محسن کار مي کرد. از قرار معلوم دوستي ديرينه اي با خانم محسن داشت. آن روز نتوانستم درست و حسابي ببينمش چون نه من روي نگاه کردن به چهره اش را داشتم و نه او روي سر بلند کردن. خجالت و کم رويي من و حجب و حياي ليلا مانع چشم در چشم شدنمان شد. تازه بعد از توضيحات محسن متوجه شدم که با هم همکلاسيم. بس که محجوب بود و صورتش را مي گرفت. با اين که درست و حسابي نديدمش اما نمي دانم چه اتفاقي افتاد که يک حس خوب در مورد او در دل من ايجاد کرد. انگار محسن هم از اين حس بو برده بود. نيم ساعتي بعد در حالي که داشتيم با محسن توي پارک قدم مي زديم، همه اش توي خودم بودم و به ليلا فکر مي کردم تا اين که محسن رشته افکارم را گسست و گفت: اصلا پسر تو چرا ازدواج نمي کني ها؟! منتظري چي بشه؟ حيف نيست خودتو عاطل و باطل خيابونا کردي و بي انگيزه داري براي خودت مي چرخي؟ مثلا همين خانم شايق يه خانم به تمام معنا مهندس و هنرمند و با حجب و حيا. خانمم اينا رو ميگه. مي گه درسشم خيلي خوبه. از خانواده با فرهنگ و با اصل و نسبيه. کافيه لب تر کني يه هفته اي ترتيب همه کارها رو من و خانمم ميديم. ها چي ميگي؟! من که انگار از ته دلم خبر بدهند بدون اين که حرفي زده باشم با گلوي خشک شده ام و عرق پيشاني و نگاهي که به محسن کردم به او فهماندم که مجنون ليلا شده ام.
…غزل من و ليلا اين پنجشنبه شش ساله مي شود. دختري که تمام زيبايي ها را از مادرش به ارث برده. صورتي ماه چهره دارد با چشماني شبيه غنچه هلو و به رنگ ياقوتي که وقتي لبخند مي زند دل از من و ليلا مي ربايد. يک ماه بعد من و ليلا با هم عقد کرديم. اما آنچه براي من تعجب آور بود اين مساله بود که قبل از اين که هر گونه احساسي بين من و ليلا ايجاد شود، آدرس ايميلي از من گرفت و فايلي حاوي پنجاه سوال برايم فرستاد تا به آنها جواب بدهم. اين که از همسر آينده ام چه انتظاري دارم؛ از سنت هاي خانوادگي ام؛ از وضعيت مالي خودم و خانواده ام؛ از روابط بين زن و مرد بين فاميلم؛ بعد از هفت سال عاشقانه ليلا را دوستش دارم. هم خودش را و هم غزل شش ساله اش را.

