با هم که مي نشينيم و گرم صحبت مي شويم قاطي حرفهايش مي گويد گاهي وقت ها که دلم تنگ مي شود دوست دارم با کسي درد دل کنم. با کسي که حرف زدن با او خستگي از تنم به در کند. گاهي وقت ها احساس خستگي شديدي مي کنم. از آنچه مي بينم، از مسائل سياسي اطرافم، از مسائل تربيتي، از آداب شهروندي،و از همه بيشتر از رفتار و عملکرد روزانه خودم و رفتاري که با ديگران داشته ام. گاهي نياز به گفتگو و درد دل با کسي دارم که از جنس خود ما نباشد. يعني در مسائل پيش آمده منفعت شخصيي برايش در کار نباشد.دوست دارم با تمام وجود احساسش کنم. در او ذوب شوم. همه وجودم او شود. و من انگار او.
گاهي وقتي به گذشته خودم نگاه مي کنم از عملکرد خودم شرمنده مي شوم. چه فرصت ها،امکانات،روزها و ساعت ها و برنامه ها که مي شد خيلي بهتر از اين از آنها استفاده کرد. و گاهي ياد کارهايي مي افتم که وقتي منطقي بهشان نگاه مي کنم مي بينم زياد هم خوشايند نبوه اند اما از خوب روزگار او نگذاشت تا ديگران از آن آگاه شوند.
توي خيابان که راه مي روم و آدم ها و ماشين ها را که مي بينم؛ صداي بوغ ماشين هاي پشت چراغ قرمز و گردش هاي دور فلکه و لايي کشيدن هاي ماشين ها را که مي بينم، همين که از روي خط کشي رد مي شوم جواني با يک رووا سمت چپم يک دفعه ترمز مي کند و وقتي نگاهش مي کنم از پشت شيشه دست تکان مي دهد که ببخشيد. سر کلاس وقتي دارم تحقيقات دانشجويانم را بررسي مي کنم زماني که از سعيد مي پرسم چرا تحقيقش را درست انجام نداده مي گويد ببخشيد.عصري که از دانشگاه بيرون مي آيم و هواي پياده روي به سرم مي زند چند کوچه رد نکرده ام که کودکي با دوچرخه جلويم مي پيچد و از روي کفشم رد مي شود. مي ايستد و نگاهي به پشت سرش مي کند و مي گويد ببخشيد.سوار تاکسي که مي شوم و مسيري چند کيلومتري جلوي مجتمع صدوق تا خانه را طي مي کنم، راننده که پول خرد ندارد در ازاي صد توماني که اضافه گرفته مي گويد ببخشيد.
و من وقتي به کارهاي امروزم نگاه مي کنم مي بينم چقدر ببخشيد بدهکارم. به همه آنهايي که حق به گردنم دارند و چقدر بايد مي گفتم ببخشيد.خوب که فکر مي کنم مي بينم من از همه آنها که امروز ديده امشان بيشتر مستحق ترم که بهشان بگويم ببخشيد.به همسايه ام که يادم رفت باهاش احوالپرسي کنم. به راننده اي که يادم رفت خسته نباشيد بگويم. به مسافراني که يادم رفت بهشان سلام کنم. به دانشجوهايم که يادم رفت بيشتر مطالعه کنم برايشان و گاهي بخندانمشان. به فرزندم که يادم رفت براي کتابش جلد بگيرم. به همسرم که يادم رفت از او بابت لطف هر روزه اي که بهم دارد تشکر کنم. به پدرم و به مادرم که امروز بهشان زنگ نزده ام،
و به خدا
و به خدا که اين همه مدت داشت مرا مي ديد و رفتار بهتري از آنچه امروز انجام دادم از من انتظار داشت. و خدايي که انتظار داشت احوالپرسي کنم با همسايه. خسته نباشيد و سلام بگويم به راننده و مسافران. به دانشجوهايم که بيشتر مطالعه کنم برايشان و گاهي بخندانمشان. به فرزندم که براي کتابش جلد بگيرم. به همسرم که از او بابت لطف هر روزه اي که برايم دارد تشکر کنم. به پدرم و به مادرم که امروز بايد بهشان زنگ مي زدم.و کلي حساب و کتاب بين من و خود خدا که وقتي فکر مي کنم کلي بايد بهش بگويم خدايا ببخشيد. نمي دانم شما چه رفتاري از خود نشان مي دهيد در مقابل کساني که بهتان مي گويند ببخشيد.خودم که گاهي از جواب به اين سوال خجالتم مي آيد.
در کمال ناباوري خدايي که خداي همه ماست و درِ (dare) بازگشت و عذرخواهي را براي همه ما باز گذشته به بهترين نحو از ما استقبال مي کند وقتي بهش مي گوييم ببخشيد. در دلنشين ترين کتابش به ما وعده داده که درِ بازگشت و عذرخواهي هميشه به روي ما باز است و مي توانيم در هر موقعيتي که هستيم گذشته مان را جبران کنيم و بلکه بهتر از قبل در برابرش انجام وظيفه کنيم.عرق سردي از پيشاني ام سرازير مي شود وقتي مي خوانم گفته او را که در کمال بزرگواري فرموده است:اى بندگان من که بر خود ستم کردهايد از بخشش و رحمت من نا اميد نشويد که همه شما را مي آمرزم. من رحمت و بخششم را نسبت به شما بر خودم واجب کرده ام و کسانى را که برگردند و در رفتار خود تجديد نظر کنند مىآمرزم. و چقدر خداوند از بازگشت ما خوشحال مي شود.

